به گزارش روابط عمومی سازمان داوطلبان جمعیت هلال احمر؛ حدود هشت تا ده سال پیش، یک معرفی ساده مسیر زندگیاش را تغییر داد. آقای فتاحی و آقای حسینی—دو چهرهی همیشه فعال هلالاحمر در روانسر—او را با این نهاد آشنا کردند. شاید آن روز خودش هم فکر نمیکرد که این آشنایی کوتاه، تبدیل شود به راهی که هر روز با آن زندگی کند؛ راهی که به او اجازه میدهد کاری کند که در نگاهش از هر ثروتی ارزشمندتر است: مفید بودن.
هلالاحمر برای اسداله ویسی یک سازمان نیست؛ یک جریان زنده است. یک بستر برای انسانی ماندن در دنیایی که گاهی آدمها را به سمت بیتفاوتی میکشد. او میگوید: «کار خیر همیشه مالی نیست؛ گاهی فقط باید دست یک سالمند را بگیری و از خیابان ردش کنی؛ همین خودش بهترین خیر دنیاست.»
داوطلبی؛ تجربهای که باید زیسته شود
ویسی وقتی میگوید: «حس داوطلبی قابل توصیف نیست»، واقعاً راست میگوید. این حس فقط در کلمات جا نمیشود؛ باید در موقعیتی باشی که چشمهای خسته یک مادر را ببینی که بستهی داروییِ فرزندش بهموقع رسیده؛ باید لحظهای باشی که مردی با صدایی لرزان میگوید: «خدا خیرت بده؛ امروز نجاتم دادی». این حسها را نمیشود با زبان در قالب آورد؛ باید مثل خودش سالها آن را زندگی کرده باشی.
سختترین لحظهها؛ جایی که باید از خودت بگذری
در مسیر داوطلبی، سختیها کم نیستند. اما برای اسداله ویسی سختترین بخش ماجرا همیشه یک چیز بوده: بخشیدن از آنچه خودش دارد.
بخشیدن از پول شاید آسانتر باشد؛ اما بخشیدن از وقت، از انرژی، از دلآرامی خودت، از کمخوابی شبها و از دلنگرانیها، اینها همان نقطههایی هستند که انسان را میسنجند.
او خوب میداند که بخشش همیشه راحت نیست، اما باور دارد اگر چیزی داری و نمیبخشی، در واقع آن را نداری. و او در این سالها هر چه توانسته، هرچه در توانش بوده، با دل داده است.
زیباترین لحظهها؛ وقتی لبخندها آرام برمیگردند
در مقابل همهی سختیها، لحظههایی هستند که برایش از هر خستگیای میارزند. همان لحظهای که میبیند یک خانواده بعد از ماهها نگرانی، بالاخره بسته معیشتیشان را دریافت میکند. همان زمانی که بستههای دارویی و ضروری به دست بیمارانی میرسد که توان خرید دارو ندارند. یا زمانی که صدای بغضدار یک مرد در تلفن میگوید «مشکل حل شد… نمیدانم چطور تشکر کنم».
این لحظهها برایش از هر پاداشی ارزشمندترند. گویی تمام مسیر دشوار یکباره روشن میشود.
روانسر؛ شهر همدلی
اسداله ویسی همیشه تأکید میکند که هلالاحمر یک نهاد مردمی است. او سالهاست که از نزدیک دیده چطور همدلی، این سازمان را زنده نگه داشته. بارها شاهد بوده که در شهرستان روانسر، آقایان حسینی و فتاحی چطور با خستگیناپذیری خود، کارها را پیش میبرند. همین روحیه بود که او را به ادامه راه تشویق کرد؛ اینکه ببیند انسانهایی با این حجم از باور، شب و روزشان را برای مردم میگذارند.
بستههایی که فقط بسته نبودند
هر بسته معیشتی و دارویی که ویسی در رساندنش نقش داشته، برای او فقط یک جعبه نبوده. هر بسته برایش داستانی داشته؛ داستان یک خانواده، یک بیمار، یک سالمند، یک کودک. میگوید هر بار که بستهای به دست خانوادهای میرسید، حس میکرد چراغ کوچکی در دل آن خانه روشن شده و همین چراغهای کوچکاند که دنیا را از تاریکی نجات میدهند.
خانواده؛ تکیهگاه
خانوادهاش همیشه در سکوت، حامیاش بودند. هر وقت دوستی، همسایهای یا آشنایی میخواست کمک کند، همه آنها میدانستند فقط یک نفر هست که باید خبرش را بدهند: اسداله ویسی. او برای خانوادهاش تبدیل شده به پل ارتباطی میان خیر و نیاز.
داوطلب بودن در یک جمله
اگر بخواهیم همه زندگی او را در یک جمله خلاصه کنیم، اینجاست: داوطلب یعنی انجام دادن کاری بدون هیچ چشمداشت. نه برای دیده شدن. نه برای عکس گرفتن. نه برای تشکر گرفتن.
فقط برای اینکه «دل»ت میخواهد برای انسانی، کاری کنی.
معنای واقعی داوطلبی
اسداله ویسی در تمام این سالها فهمیده که داوطلبی یک سبک زندگی است؛ سبکی که باعث میشود انسان حس کند مفید است، مؤثر است و حضورش در جهان فرقی ایجاد میکند. این حس، یکی از نادرترین و عمیقترین حسهای زندگی است.
او امروز یکی از چهرههای ماندگار و بیادعای داوطلبی در استان کرمانشاه است؛ مردی که در سکوت، با قدمهای آرامشبخش، رد روشن خود را در دل خانهها، کوچهها و انسانهایی گذاشته که شاید هرگز نامش را ندانند؛ اما مهم نیست.
برای او همین کافی است که بداند کاری کرده است که باید.
نگارش و تنظیم: مریم رضاخواه