جمعه ٠١ تير ١٣٩٧
نیکوکار محترم؛ شما هم می توانید با شماره گیری کد دستوری #5151*733* و یا کلیک بر روی سامانه پنجره های امید ، مندرج در سایت جمعیت هلال احمر به نشانی www.rcs.ir در تامین هزینه دارویی- درمانی بیماران نیازمند سهیم باشید.
 


  چاپ        ارسال به دوست

برای انجام کار خیر باید دل به دریا زد

وقتی دستان کوچک آرشا و آوین به کمک ما می آیند

مهرنوش فکوری-  وقتی خبر فوزیه و کژال چاپ شد خیلی امیدوار بودم که شخصی  با دفتر روزنامه تماس بگیرد و اعلام آمادگی کند تا چند روز صبر کردم، خانم دستینه مرتب با کژال و فوزیه در تماس بود و من را با خبر می کرد  و ما  ناراحت از وضعیتشان بودیم که چرا پس از حدود 50 روز سر و سامانی نگرفتند ، فکر می کردم تمام  درها بسته شده و دعا می کردم به خاطر  این دونوزاد بی گناه   راهی باز شود  .یک هفته پس از درج خبر خیلی پیگیر بودم شاید نیکوکاری پیدا بشه و به این دو بانوی نجیب کمک کنه اما متاسفانه پیدا نشد، با خانم دستینه تصمصم گرفتیم دل به دریا بزنیم و دست به کار بشیم و شروع کردیم یه گروه تلگرامی درست کردیم ،فقط و فقط یک هدف داشتیم که حل مشکل بود،در گروه شروع به اطلاع رسانی کردیم،در این گروه تمامی دوستان و حتی کارکنان خوب هلال احمر و دوستان خبرنگار گیلان را عضو کردم و خوشبختانه دوستان خبرنگار و تعدادی از همکارای خوب ما  شروع به  مشارکت کردند .واریز مبالغ از   50 هزار تومن شروع شد 10 نفر از دوستان و همکاران خوب هلال احمر گیلان مشارکت کردند و من هر روز منتظر بودم و حسابم را چک می کردم ولی هنوز تا خریدن  ۲ کانکس فاصله زیاد داشتیم ساعتی امیدوار و ساعتی ناامید می شدم، پس از یک هفته یکی از همکارای خوب من  به نام کمیل پرناک که رییس هلال احمر آستانه اشرفیه  بود تماس گرفت و گفت جریان گروهی که زدید تو چند جمله خلاصه بگید و منم براش توضیح دادم ولی اصلا فکرشو  نمی کردم که پس ازچند ساعت صدای مجدد آقای پرناک را با این جمله بشنوم:  خانم یه خبر خوب !!!  من که همش منتظر اون خبر خوبه بودم فوری گفتم بگید که گفت ؛  حوزه علمیه خواهران آستانه اشرفیه با مدیریت خانم علوی و  کمک امام جمعه شهرستان برای زلزله پولی جمع کرده بودند که کانکس برای یک خانواده نیازمند بخرندو من در مورد این دو خانم باهاشون صحبت کردم و قبول کردند که این پولو را به حساب شما بریزند، اشک از چشم هام جاری شده بود و باورم نمی شد از این همه اعتماد و همدلی و فقط تونستم یه تشکر خشک و خالی ازشون بکنم برای این لطف بزرگ و  گفتم خیلی زود همه رو در جریان  کار میزارم  تا اینجای کار تونسته بودیم فقط پول یک کانکس رو جور کنیم و اصلا دلمون نمی خواست که برای فقط یکیشون کاری کنیم و تصمیم داشتیم  اگه کاری میشه برای هردوشن باشه چون وضعیت هر دوشون مثل هم بود، چند روزی گذشت تا شبی با دوست هنرمند ،گرافیست و مستند سازم شیرین افرند  که تهران هست، صحبت می کردیم که دل و به دریا زدم و موضوع رو گفتم و اصلا فکرشو نمی کردم که اینقدر استقبال کنه البته از کارای خیری که در پروژه های بزرگ دیگر انجام داده بود و همراهی و همکاری با هنرمندان به نام کشور داشت خبر داشتم اما فکر نمی کردم با وجود این همه مشغله وقت اینکار رو داشته باشه و این دومین جهش کار بود  و در کمتر از  یک هفته با تلاش و اطلاع رسانی این دوست عزیزم و همیاری دوستان اش ،نزدیک به 4 میلیون تومن دیگر  جمع شد  و پول کانکس بعدی هم جور شد . با شرکتی در تهران تماس گرفتم که کانکس ها را آماده کنه تا تحویل این دو تا خانواده بدیم و کارها داشت روند عادی خودشو طی کرد و در این فرصت منو شیرین افرند و خانم دستینه تصمیم گرفتیم که خودمون هم تا ریجاب بریم  تا از نزدیک آنها را ببینیم و کانکس ها را تحویل بدهیم . خوشبختانه همه کارها خوب پیش رفت اما درست زمانی که همه چی حتی زمان حرکتمون مشخص شد متوجه شدیم متاسفانه کانکس ها آماده نیست  و هزینه حمل کانکس ها که قرار بود  توسط کمپین های رایگان به سر پل برسه منتفی شده و هزینه حمل زیادی از ما خواسته شد ، ما که بودجه محدودی داشتیم و نمی تونستیم سفر را کنسل کنیم قرار داد قبلی را فسخ کردیم، ما هر سه نفر بلیط پرواز ( البته با هزینه شخصی ) گرفته بودیم و به اون دو تا خانم قول داده بودیم و نمی خواستیم در این سرما بیش از این زمان ببره و حتی متوجه شدیم نوزاد فوزیه به خاطر شرایط بد منطقه سرماخورده و چند روزی هم در بیمارستان بستری شده  هر جوری شده باید این کار و انجام میدادیم و تنها راهی که به نطرم رسید کمک گرفتن از آقای بیات بود، متوجه شدیم در همان سر پل ذهاب کانکس ساخته می شود  (آقای بیات  از روز زلزله  در مدرسه سر پل ذهاب مستقر بود و از طریق همون شرکت کانکس سازی تهران آشنا شدم  ) ،. ساعت 5و نیم صبح پنج شنبه ۲۱دی ماه رسیدیم کرمانشاه همکار خوب و همراه همیشگی ما در کارهای خیر آقای عظیمیان با سر پل ذهاب هماهنگ کرد حتی هزینه در اختیار گذاشتن یه خودرو تمام وقت رو برای ما پرداخت کرد و آقایی خونگرم و مهربان به نام علی از 6 صبح تا 9 شب ما رو همراهی کرد و زحمت راننده گی را کشید، از کرمانشاه بعد از دو ساعت با علی آقا به سر پل ذهاب رسیدیم ،  در آن شهر ویران شده از زلزله، اوج انسانیت را دیدیم ،وقتی که آقای بیات خالصانه ما را همراهی کرد، هنوز پول ما از طرف شرکت قبلی مسترد نشده بود با مبلغ کمی که در حساب باقی مانده بود رفیتم ،آقای بیات بدون هیچ شناختی از ما و با گفتن این جمله(( همین که میبینم چند خانم این راه دور را در این شرایط برای کمک به اینجا آمده اند برایم کافیست))ضمانت کرد تا از شرکت سازنده کانکس  که همونجا مستقر بود دو کانکس با کیفیت و عایق بندی شده به ما تحویل دهند ، تمام هماهنگی ها برای گرفتن جرثقیل حمل کانکس ها به شهرستان ریجاب و از اونجا به دو روستای کوهستانی و صعب العبور زرده و یاران را برای ما انجام داد.  هر یک از ما  به دلایل کاری وخانوادگی باید آخر شب حتما بر می گشتیم و کاررا باید تموم می کردیم، ساعت از یک بعد از ظهر  گذشته بود که ما از سر پل به سمت روستاها راه افتادیم .

وقتی با نهایت صداقت و گذشت کردهای اصیل شهرستان  ریجاب در عین نیازمندی مواجه شدیم

در حین انجام کار بعضی ها به ما می گفتن می دونید که تمام مردم منطقه نیازمندندو شما با دو کانکس که نمی تونید مشکل رو حل کنید و شاید کار درستی نباشه و بقیه هم کانکس بخواهند، اما وقتی رفتیم دل کوه و مهربونی و همدلی مردم را دیدیم که مانند چشمه های جاری و خروشان منطقه  زلال و پاک بودن واقعا متعجب شدیم و نکته جالب این بود که کانکس اهدایی گروه ما اولین کانکس روستای یاران بود با مردمانی شریف و مهربان و با اصالت که در عین نیاز واقعا بی نیاز بودند، استقبال گرم از ما داشتند و همه همسایه ها برای پایین آوردن کانکس از جرثقیل کمک کردند، اونجا داشتیم فکر می کردیم که کاش ما هم می تونستیم کمپین راه بندازیم و به همه این مردم نیازمند و دریا دل که با وجود اینکه در زمان جنگ آسیب های زیادی دیدند و با شهامت از مرزهای ما دفاع کردند و الان با گذشت سالها از حداقل امکانات برخوردار نیستند کمک می کردیم و خیلی تعجب کردیم وقتی وضعیت زندگی مردم نجیب روستای یاران از توابع ریجاب را دیدیم ، جالب بود از روز اول وقوع زلزله انگار کوههای دالاهو مرا صدا می کردند و می گفت بیا اینجا و از نزدیک شاهد درد و رنج دخترکان بی پناه اینجا باش  تا ببینی مثل تو در ایران زیادند که بعد از وقوع حادثه به حال خود رها شدن تا ببینی که در هر حادثه ای بیشتر روزهای اول مهمه و بیشتر به  نقاط مرکزی شهر ها رسیدگی میشه  اما مردم آسیب دیده خیلی زود به حال خودشون رها میشوند مخصوصا در نقاط دور از دسترس . همینطور که همه مشغول پایین آوردن کانکس بودن پیر مردی ما رو صدا زد و کوههای سخت و صخره های بزرگ رو نشون داد و جملاتی گفت ،از شوهر فوزیه پرسیدم این آقا چی میگه،گفت کوههای ترک خورده و صخره های آویزان رو نشونتون میده که فقط چند متر با خونشون فاصله داره  و هر لحظه امکان سقوط وجود داره و می گوید می ترسم شبها در حیاطم بخوابم ، مسئولین منطقه  گفتند  نمی توانند کاری  بکنند و مردم ده، برای در امان بودن باید روستا رو ترک کنند و مردم ما با این وضعیت اقتصادی که توان خرید مایحتاج اولیه زندگی رو ندارند چه طور می توانند بروند روستاهای  پایین تر و نزدیک شهر و پول زمین رو از کجا بیاورند، ساختش که هیچ،.  به هر حال کار جابه جایی انجام شد و منتظر بودیم تا جرثقیل برگرده سر پل و کانکس بعدی رو بیاره و تصمیم داشتیم در چادر فوزیه بمونیم اما مهربانی بیش از حد مادر شوهر فوزیه که با اصرار ما رو به داخل خونه باصفا یش که پر از ترک های زلزله بر روی سقف و دیوار بود، دعوت کرد و انقدر با زبان کردی دستشو دور کمرامون حلقه کرد که نمی تونستیم دعوتشو رد کنیم و رفتیم داخل خونه اش که روبروی چشمه بود آب روانی که منو یاد شعرهای سهراب سپهری می انداخت این همه مهربانی و زلالی با نون تخم مرغهایی  محلی و تن ماهیی که داشت با تمام وجودش از ما پذیرایی کرد و ما فقط خیره مهمون نوازی و محبت این خانواده بودیم و در آخر یک گونی کوچیک از گردو که باور کنید تمام دارایی و محصول سالش بود  و انجیر رو به ما داد و هر چه اصرار کردیم به زور پسرش آورد و گذاشت داخل ماشین و این غذای لذت بخشی بود که خوردیم ساده و با محبت،  خداحافظی کردیم و به سمت ده زرده حرکت کردیم  و رسیدیم زرده جایی که کژال زندگی می کرد ..

زرده ساکنان بیشتری داشت و همه نزدیک به هم زندگی می کردند  کژال و خانوادش  با روی باز از ما استقبال کردند و با چایی خوش طعمی پذیرایی کردند ، با لهجه شیرینش از ما خواست از تمامی کسانی که تو خرید کانکس شریک بودن تشکر کنیم و همونطور که به نوزاداش  شیر می داد گفت مادر و پدرم شیمیایی شده جنگ ایران و عراقن و من زمانی به دنیا آمدم که مادرم با وجود شهادت 8 نفر از اعضای خانواده و فامیلش و شیمیایی شده بود و الان هم پسرم تو زلزله و چادر به دنیا آمده انگار که قرار نیست هیچ وقت کردها رنگ آسایش و خوشی ببین و چند ساعتی هم اونجا موندیم و همبازی کودکانی شدیم که دستاشون سرد از بی مهری و کمبود بود کودکان معصوم و شیرین زبان .............. و این بود داستان دو بانوی معصوم کرد که در نهایت نیازمندی واقعا دریا دل بودند با لباسهای ساده و پیراهن هایی  با گل های درشت و رنگین و باغهایی که فقط شاید تو رویاهاشون دیده بودند ، در دل کو های سنگی..........

در پایان از همه خوبان و همراهان این حرکت جمعی از دوست عزیز و هنرمندم شیرین افرند ، از مربی خوب حمایت روانی استان خانم دستینه ،  از عضو داوطلب جمعیت هلال احمر گیلان  خانم شهین رزم فام که در سفر کرمانشاه همراه ما بود ، خواهران حوزه علمیه آستانه اشرفیه با مدیریت سر کار خانم علوی ، از همکاران خوبم آقایان عظیمیان ، پرناک ، عزیزی و شعبانی به خاطر همراهی و هماهنگی های انجام شده ، آقای بیات و همه  همکارای خوبم در هلال احمر استان که با مشارکت باعث شدن تا دل این دو بانوی بزرگ شاد بشه شاید این کار قطره ای بود در مقابل دریایی  از  نیازمندیهای مردمان خوب منطقه اما به هر حال ما هم به سهم خودمون تلاش کردیم تا بتونیم حداقل دل دو خانواده رو شاد  کنیم به امید اینکه آدمهای توانمند قدمهای بزرگتری بردارند ، به امید روزی که زنان سرزمینم با آرامش خاطر کودکان معصومشونو در آغوش بگیرن ........... .

 


١١:٠٠ - چهارشنبه ٤ بهمن ١٣٩٦    /    عدد : ١٠٤٣٩١    /    تعداد نمایش : ٤٥٥



خروج