سه شنبه ٠٤ مهر ١٣٩٦
سازمان داوطلبان، حلقه اتصال میان توان توانمندان و نیاز نیازمندان
 


  چاپ        ارسال به دوست

همراه با یک داوطلب نیکوکار و ساخت مدرسه و مرکز دیالیز در بم:

زندگی با «ای‌کاش»‌ها تغییر نمی‌کند

فاطمه صادقی: هربار که به بم می‌روم و ساختمان نیمه‌کاره مرکز دیالیز شهر را تماشا می‌کنم، لبخند می‌زنم، ذوق مي‌كنم از ديدن آجرهاي ريخته‌شده روي هم كه به زودي ديوارهايي بلند مي‌شود و تيرآهن‌هايي كه يكي از همين روزها به هم جوش مي‌خورد تا ديوارهای طبقه دومش را هم سر پا نگه دارد. ذوق مي‌كنم از ديدن كارگرهايي كه مشغول بنايي‌اند و روزي بالاخره خبر مي‌دهند كه كار ساختمان تمام شده است. اين ساختمان كه تمام‌شود، پر مي‌شود از بيماران کلیوی كه آمده‌اند براي درمان، پرمي‌شود از اميد.

 

اين ساختمان كه تمام شود خيلي‌ها مي‌آيند و روي تخت‌هايش دراز مي‌كشند تا پزشكان و پرستاران از دردهایشان بكاهند و تن‌هاي رنجورشان را تيمار كنند. اين ساختمان كه تمام شود روشني چشم بيماران دیالیزی بم مي‌شود در استان کرمان و در آن دست‌های شفابخش پزشکان داوطلب هلال‌احمر، بيماراني را از آغوش مرگ مي‌رهانند و معجزه هزاران بار در آن تكرار مي‌شود.

 

همه اتفاقات خوب دو سال

گاهی در بهترین و آرام‌ترین روزهای زندگی، وقتی برای آینده‌ای خیال‌انگیز برنامه می‌ریزی و به هیچ چیز بدی فکر نمی‌کنی، یک بیماری همه چیز را زیرورو می‌کند... داستان ورودش برای انجام کارهای خیر را از آن‌جایی شروع می‌کند که پس از تمام‌شدن تحصیلاتش در رشته مهندسی عمران و شروع فعالیش در بم، امیدوار بود تا مسیر زندگی به بهترین شکل پیش برود و چه شادی‌ای از این بیشتر که زندگی در مسیر عادی خودش به خوبی پیش می‌رود؟

 اما پنج‌سال پیش مادر امیرحسین زرگرزاده ناغافل بیمار شد، مبتلا به دیابت و بعد از آن بیماری کلیوی سمج بدقلق که به درمان جواب نمی‌دهد.

برای نجات او اما خیلی تلاش شد، ولی امید به زندگی‌اش هر روز کمتر می‌شد و بدنش هر روز مغلوب‌تر از روز قبل. مادرش خیلی زود پر کشید. امیرحسین که آن‌روزها را روایت می‌کند، از شیشه عمر شکسته مادرش  می‌گفت، از دیوار فروریخته رویاهایش، به خاک سپردنش و بعد هم یک دل سیر عزاداری کردن برایش، با این حال می‌گفت که رفتن مادرش ابدی نشد. انگار که رفتنی در کار نباشد.

فرزندی که معتقد است خدا روزی می‌بخشد و روزی پس می‌گیرد، زودتر از همه به فکر افتاد تا به یاد مادرش و با صرف دارایی‌اش، به جان به لب ‌رسیده‌هایی جان ببخشد و شور زندگی را به دیگران بخشید و خودش به آرامشی رسید که به درستی می‌گوید نصیب هر کسی نمی‌شود. امیرحسین زرگرزاده، داوطلب ٤٠ ساله‌ای است که تنها دو‌سال از ورودش به جمعیت می‌گذرد، اما در این مدت کوتاه با ساخت یک مدرسه در ریگان و مرکز دیالیز شهر بم توانسته سیاهی فقر و بیماری را از چهره کشورش پاک کند.

 

همه‌چيز در کتاب‌ها نوشته نشده

امیرحسین زرگرزاده معتقد است: «اصلا نمی‌شود توی تهران نشست و از حال مردم این سرزمین، خبر گرفت. باید پا در رکاب گذاشت و رفت و مهربانی کرد و دید و چشید و انگیزه یافت و کار کرد و مفید بود

من يك مهندس ساختمان‌ بودم و سرم به‌كار خودم گرم بود، اما هميشه از دوران کودکی فكري در گوشه ذهنم با من بود؛ اين‌كه به شكلي براي جامعه‌اي كه در آن بزرگ شده بودم، كاري انجام دهم.

در این دوران در مسير فكري پدر و مادرم قرار داشتم که تمام هم و غمشان اين بود که خدا را خوشحال کنند و به همين دليل حواسشان به همسايه و آشنا بود که مبادا سختي زندگي آزارشان دهد. از همان دوران كمر همت بستم كه ديني را كه به جامعه‌ام دارم به شكلي شايسته ادا كنم. اما اين فكر هميشه با من بود که کاری کنم برای بارها نه یک‌بار.

من ساکن شمیران هستم، ولی به‌خاطر شغل بازرگانی که در بم دارم، ١٢سال است که مرتب به این مناطق و استان‌های حوالی‌اش سفر می‌کنم. محروميت، سال‌ها همسايه ديواربه‌ديوار اهالي اين روستا‌ها بوده است. سه‌سال بود که از مرگ مادرم می‌گذشت و در این مدت‌ هزار بار با خودم می‌گفتم که اگر مادرم بیمار نمی‌شد، کاش فرصت بیشتری برای جبران محبت‌هایش داشتم..... ولی زندگی با هیچ‌کدام از این «اگر» و «ای‌کاش»‌ها تغییر نمی‌کند و به عقب برنمی‌گردد. تا در یکی از سفرهایم به شهرستان ریگان دیدم که دانشآموزان در بدترین شرایط آب‌وهوایی در مدرسه اجاره‌ای مشغول به تحصیل بودند و باید تا چندوقت دیگر آن را هم تخلیه کنند.

پيگير اين موضوع شدم و از دوستانم شنیدم که گروهی از افراد به‌عنوان داوطلب در هلال‌احمر هستند که در مناطق محروم، پروژه‌های انسان‌دوستانه اجرا می‌کنند. با مسئولان مربوطه آشنا شدم تا بالاخره ‌سال گذشته بعد از ٦ماه کار توانستم با ٦٠٠‌میلیون تومان، دبستان ٦کلاسه‌ای را به نام مادرم مرحومه امیره هراتی با زیربنای ٤٥٠مترمربع به افتتاح و بهره‌برداری برسانم و حالا بیشتر از ١٥٠دانش‌آموز دختر در آن درس می‌خوانند. این داوطلب جوان می‌گوید: محصلان مدرسه با ذکر خیری که از مادرم می‌کنند، از این‌که قول داده‌اند آن‌قدر خوب درس بخوانند که دینشان را به او ادا کنند، از این‌که لبخندی گوشه لب من نشاندند و در آن دنیا سربلندم می‌کنند، حس خوبی به من می‌دهند.

 از طرف دیگری زرگرزاده اضافه می‌کند: کم‌کم به این نتیجه رسیدم که شاید هم باید قبل از ساخت مدرسه به تامین کودکانی فکر کنیم که قبل از رسیدن به سن ورود به مدرسه، به کودکان کار تبدیل می‌شوند.

 به‌علاوه دروازه‌های اعتیاد و آسیب‌های اجتماعی پشت درهای مدرسه باز می‌شود. درست جایی که آموزش‌ها و تلنگرهایمان ضعیف باشد و دانش‌آموزان را به حال خود رها کنیم. بنابراین اگر هر کس آرزو و فکر کند که بسته به توانش، اگر کاری برای این بچه‌ها بکند، نتیجه‌اش به خود و خانواده‌اش برمی‌گردد و جامعه در امنیت و آرامش بیشتری به سر می‌برد، به‌طورحتم وارد این فعالیت‌ها می‌شود.

 

طرح‌ کلنگ خورده و زمین مانده

این داوطلب نیکوکار این‌طور می‌گوید: با وجود این‌که سال‌هاست از مشکلات بیماران کلیوی در زمینه دارو، فرسودگی دستگاه‌های دیالیز، هزینه دیالیز و پیوند و کمبود دستگاه‌ها صحبت می‌شود، اما هنوز اتفاق موثری رخ نداده و تعداد زیادی از این بیماران به‌دلیل مشکلات موجود فوت می‌کنند.

 بنابراین ساخت یک مرکز دیالیز در شهر بم، مدتی بود که دغدغه‌ام شده بود تا این‌که از ‌سال گذشته، ساخت آن را در دو طبقه شروع کردم، اما تابه‌حال به دلیل عدم‌صدور بعضی از مجوزها از آن بهره‌برداری نشده است.

شاید این‌جا مرکزی محقر در یک شهر کوچک باشد ، اما امید دارم که با همکاری پزشکان داوطلب این‌جا کسی پولی نمی‌پردازد، میزی نیست که زیر میزی وجود داشته باشد، دری وجود ندارد که پشت در ماندن بخواهد! و این‌که به بیماران آرامش هدیه می‌شود.

او بیان می‌کند: ساخت مراکز درمانی از آن كارهای خیر است كه فایده‌اش به جمع می‌رسد، نه به یك فرد خاص. گاهی ما كار خیری برای یك فرد می‌كنیم كه بعد به دلایلی پشیمان می‌شویم، اما این‌گونه کارها هیچ‌وقت پشیمانی ندارد. الان من هر وقت از بم عبور می‌کنم و بنای این مرکز نیمه‌تمام را می‌بینم، دوباره انرژی می‌گیرم و باز به فکر می‌افتم آن‌قدر بگردم تا كاری را پیدا كنم كه گرهگشا باشد.

واقعیت جامعه ما این است که انواع و اقسام اختلالات روحی و روانی در کشور گسترش پیدا کرده است. به همین دلیل قصد دارم تا مراکز تخصصی هم در شهرستان‌های بم، فهرج، ریگان و نرماشیر احداث کنم تا خانواده‌ها مجبور نباشند برای گرفتن این خدمات و نگهداری بیمارانشان، کیلومترها راه را برای رسیدن به مراکز استان‌ها طی کنند.

 

بار آخر وجود ندارد

زرگرزاده دست آخر حرف را می‌کشاند به حال‌وهوای فعالیت و کار خیر کردن در هلال‌احمر. این‌که محرومیت بعضی از مناطق ویرانگر است و پردست‌انداز و مردم باید، خود به داد هم برسند.

 

او ادامه می‌دهد: یک‌بار که به این سازمان سر می‌زنی، بار آخری وجود ندارد. حتما برمی‌گردی، حتما عاشق می‌شوی، حتما دلتنگ خواهی شد و آن‌وقت چه کسانی را که به آنها کمک کردی را بشناسی و چه نشناسی، هوس انجام دوباره و چندباره کار خیر هدفمند، بی‌تابت می‌کند، حسی شبیه به یادآوردن خاطره‌ای فراموش شده که خوابت را بیدار می‌کند یا دلتنگی بی‌حد‌ومرز، قدیمی و فراموش‌شده، برای کسی که هرگز او را ندیده‌ای، اما بی‌قرارش شده‌ای و عمیق و بی‌ریا دوست داری دردش را تسکین بدهی.


٠٩:١٣ - شنبه ٤ شهريور ١٣٩٦    /    عدد : ١٠١١٣٣    /    تعداد نمایش : ٦١



خروج